حبیب محمدزاده | صفحات گرامافون |

   

  

 

 

 

 

 

 

 

 

صفحه نود­ و دوم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پادشاه فقیری بود که هر کفشی می­پوشید، پاره می­شد. می­نشست و پینه می­زد و پا می­کرد. هر دستگیره­ای می­چرخاند، در می­افتاد و می­شکست. می­نشست و وصله می­زد و در را پشت سرش می­بست. هر ظرفی می­شست، خرد می­شد. می­نشست و بند می­زد و می­گذاشت گوشه­ی سینک، خشک شود.

 

­ستاره­ی سوم که روشن نشد، یکی از زنها ستاره­ای به دنیا آورد که اسم لازم نداشت. همه می­دانستند او ستاره است. اولش باور نمی­کردند. اما هرکس دیده بود می­گفت فلانی ستاره به دنیا آورده!!! ستاره­ی چهارم سر نوبت خودش روشن شد. الخ.

 

ستاره، گرد و کوچک بود. هر روز گردتر می­شد و بزرگتر. نه سالش که گردید{به کسر گاف}، از داخل آن، یک دختر زیبا بیرون آمد. دختر تا پسرها را دید، از ترس به داخل ستاره برگشت{به کسر گاف}. پانزده سالش که بود، از داخل ستاره یک پسر خوب در آمد که تصمیم گرفت پادشاه فقیری شود. درس خواند و سربازی رفت و از ایران رفت. یعنی می­خواست برود، ولی هنوز نرفته است. شاید همه چیز عوض شود و کُلّن ایران برود خارج. هر چیز علتی دارد که ممکن است کاملن خصوصی باشد؛ اعلام می­کنم: او فقط به خاطر اینکه هیچ کجای جهان به جز همین تهران بزرگ، حضرت شاه­عبدالعظیم ندارد، نرفته­است. او هم یکی از پادشاهان ری بود. {حمل بر وطن دوستی نشود، بلکه عبدالعظیم­دوستی­. بازار و صحن و رواق و حیاط و کتیبه ­دوستی}. امیدوار است خاطره­ی بدی از آنجا برایش باقی نماند.

 

بخشهای مختلف مغز، توانایی جایگزینی یکدیگر را دارند. پس اگر بخشی از کار بیافتد، بخش دیگر، کار آن را به وظایف قبلی خود اضافه می­کند؛ به طوریکه در نهایت، یک سلول می­تواند کل فعالیت مغز را بر عهده بگیرد. همه می­گفتند پادشاه مورد اشاره، مغز ندارد. همه حق داشتند، چون آن سلول به قدری کوچک و پنهان بود که دیده نمی­شد.

 

البته سلول هم برای خودش مغز نداشت. از خودش آموخته بود که انسانها لخت به دنیا می­آیند، عور زندگی می­کنند و وقتی مردند، لباس به تنشان می­کنند. سلول از شوهای لباس می­ترسید، از مرده­های متحرک. تنها قسمت قابل تحمل برایش، نمایش لباسهای زیر بود.

 

روزی پادشاه فقیر را لخت و عور، کنار حوض حیاط حرم دیده بودند. کفشهایش را درآورده بود و داشت لباس می­شست. گفته بود مرگش نزدیک است.

 

یکی از رییس جمهورها به پادشاه نزدیک شد، از حوض پرسید من فقیرترم یا پادشاه؟ حوض گفت البته پادشاه. رییس جمهور مردمی، با همان پول اندکی که داشت عده­ای را اجیر کرد تا پادشاه را در حوض خفه کنند.

 

دوره­ی پادشاه­ها سر آمده بود. او هم می­دانست، ولی هیچ­گاه نتوانسته بود مردم را با خود همراه کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مخاطبان حبیب محمدزاده() |