حبیب محمدزاده | صفحات گرامافون |

   

 

   

  

 

  

صفحه نوزدهم

 

 

 

 

 

  

صندلیهای قطار خوابیدند

شهدا روی تختها خوابیدند

قطار به تهران باز می گشت

            که خوابش برد و از ریل خارج شد

شاید قطارِ مفقود الاثر به آسمانها رفته بود

شاید برگشته بود به دوکوهه

با خشابهای خالی

با جسمهای خسته و ناتوان

با سوتی که سوت خمپاره نیست

فقط سوت یک قطار بی آزار

که با اولین صندوق پست خراب

سالها بعد

از لای در

از زیر در

از هر باریکه ای

بر می گردد

ما دوباره همه چیز را به خاطر می آوریم

و دیگر از رییس مان که زور می گوید نمی ترسیم

          {سال هشتاد و هشت با شصت و پنج هیچ فرقی ندارد

          مثل زخمهای شهدا که بعد از آن خوب نشدند

          مثل قطار که در انبار راه آهن خاک نمی خورد}

و اصلن نمی ترسیم که از خیابان رد شویم

حتی اگر ماشین پلیس ما را زیر بگیرد

خوب می دانیم که بیمه ی شخص ثالث

          برای همین موقع هاست

لنگه کفش شماره ی چهل و پنج از پایم در می آید

و جایی دیگر لنگه کفش شماره ی چهل و یک را می پوشم

ما کفشهایمان را برای فرار با هم قسمت کرده ایم

تا در خاکریز بعدی به مرگ پناه ببریم

          که از باراک اوباما

      برنده ی جایزه ی صلح نوبل

مهربانتر است

ما خودمان بعد از مرگ

آمریکا را در قبرهای کوچکمان کشف خواهیم کرد

 

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران () | برای حبیب محمدزاده