حبیب محمدزاده | صفحات گرامافون |

   

  

 

 

 

 

 

 

صفحه نودم

 

 

 

 

 

 

یک کُپّه بود که یک نفر روی فرش دست بکشد و کرک­ها و خرده­ریزها را یک جا جمع کند

موهایش هم یک کُپّه مو بود که یک نفر روی فرش دست بکشد و گذاشته باشد روی کُپّه­ی قبلی

***

روح، هر جا که برود و هر قدر که دور شود، باز هم می­تواند جسمش را پیدا کند

آزمایش

   بخوابید

   از دیگران بخواهید

            وقتی خواب هستید شما را ببرند جایی و پنهان کنند

   امکان ندارد از خواب بیدار نشوید

   یعنی امکان ندارد روحتان برگردد همان جای اول و ببیند جسمتان نیست و دربه­در بگردد تا نتیجه­ای بگیرد

   این به خاطر این است که روح، تنها به جسمی برمی­گردد که کاملن برای آن عمل می­کرده

آزمایش

   قبل از اینکه بخوابید

   مدتی طولانی را صرف عمل کردن به خواسته­های اجسام دیگر کنید

   بخوابید

   از دیگران بخواهید وقتی خواب هستید شما را ببرند جایی و پنهان کنند

   نه؛ اصلن همانجا که بودید، باقی بمانید

   روح در بازگشت دچار سردرگمی می­شود

   چون نمی­داند به کدام جسم برگردد

***

دو تا کُپّه را با دقت بلند کرد و گذاشت روی تخت و خودش روی زمین خوابید

ساعتی بعد

             روح، زیر تخت را گشت

           پشت پرده را دید

             کمد را وارسی کرد

        توی آینه خیره شد

  زیر فرش هم نبود

***

از تخت بیرون آمد

از خواب بیدار شده بود؟!

متولد شده بود؟!

یا دو کُپّه کرک و خرده ریز و مو بود که چهار دست و پا می­رفت؟!

       دو دست و پا می­رفت

       یک دست و پا هم می توانست راه برود

به هر حال با لباس مبدل به خیابان رفت

لباس مبدلش همان لباسهای صاحب اول روح بود

او خیلی زود فهمید که یک جادوگر به شهر حکومت می­کند. جادوگر از او خواست تمام کارهایش را انجام دهد. وقتی تمام کارها را به خوبی انجام داد، جادوگر برای تشکر گفت برو صورتت را با آب و صابون بشوی. وقتی صورتش را شست دید مثل ماه زیبا شده

یک دختر زیبا هم، یک دل نه، صد دل عاشقش شد

اما هیچ وقت نمی­توانست لباسهایش را دربیاورد

چون زیرشان پر از کرک و خرده ریز بود

دختر زیبا مدتها، حسرت به دل، فقط می­توانست او را در خیابان ببیند و هیچ وقت به خانه­ی بخت نرفت

آنها سالهای سال در کنار یکدیگر به خوبی و خوشی زندگی کردند

 

 

 

 

 

 

 

 

مخاطبان حبیب محمدزاده() |